پيامد از پي در آمد

نوشيدن را چه جاهلانه از ما مي گيرد اين زمانه

چه بي نواياني هستيم كه از دوز روزگار آب داغ هم حرام مي شودمان

...

آري از امروز تا روزگاري نا معلوم از دادن نوشي جات بي بهره مي مانيم براي هم گاهانمان

و فقط ذات بله پيچ و بله گرد ما را جاري ست.

نا سپاس نيستيم كه هنوز هستيم.


این در زیاد باز نخواهد ماند

  ... باز شدیم ...

با هزار و مزار داستان عجیب و مجیب

اما کی ببندنمان

خدا هم نمی داند.

اهريمن اين اوقات و آبستن گاه درك

جايي كه بغض انسان ننشيند و نگيرد از زرد مهري بي مهرگان

آنجا كجاست جز اينجا...

ننوشتيم كه تا فقط نوشته باشيم

به التماس كلمات رفتيم تا خود تفتيش كنند اين برزخ را

اين ننگ را كه از اين همه سايه ي بلند كه پهن كرديم تا سايه گستر سادگي باشد و نه جزام انديشه غازي... حال مي شنويم كه بهر ژرفناكي ها بايد گريست و گاه از خود گريخت كه نماينده شديم اين خيابان هاي اصلي شهر را تا بدانند كه توانند راهي از جنوبي ترين مكافات هاي ميهني را ساخت كه نان نانوايان بلغور جات كتابفروشي ها تنوري بايد و مصدر جنگ جهاني اولي و دومي...

گلايه ها سر بر دار حقيقت مي مانند ، چشم بسته، كي ها را مي شمارند و هلاك را در دو دست خود چهاردستي حس مي كنند...

بدانيد فاجعه ي سپيد وسياه گاه اين روزها فقط ناله اي از فقدان نمي خواهد كه به سكوتي تازيان وار از يافته هاي تازه مان مي افزايد و توي ما كه مي شنوي و مي داني درد مخلوط وداع چيست، به نگاه مان نگاهي كن كه خونابه ي ندانستن ها را از دانستن مفلوكمان باز يابي .

سپیدوسیاه به گناه فاجعه ی انسانی هائیتی محکوم شده است و پلمپ

بسیاری  هستند که چشم دیدن ما را ندارند و سوء دیدارشان از سادگی ملاک قطع و وصل ماست... و اینکه سکوت در بسته ی زمان لب خواهد گشاد که گره این گمراهی های ساختگی از پلیدی انسان ها نیست که از رخداد زمین لرزه ی آمریکای جنوبی و کشور بخت برگشته ی هائیتی ست که جان زیبای صدوپنجاه هزار نفر را در دم می گیرد... آری اشتباه استنباط نکنید این از شعور زمین و زمان است که به ساده زیستان بیشتر مرحمت و لطف می کند.

خدا را سپاس و حق را شکر که زندگی این است وگرنه به آن رشک شکمان کم می شد.