دست خط هشت (کافه نامه 8)

به زمين دردانه ها ي ياغي

به قلاب هاي انداخته در خاك

به جهاني مريض و مردمي سايه عريض

خاك بر سر خاك كه خاك

تا تو ايي و هستي نا پاك سياك

خاك

خاك

خاك

پیرمرد گاه


نشسته است و نميداند كه دنيا لقمه سنگ بر او مي اندازد

نشسته است و بخچه ي دردش هميشه پهن

نشسته است و  فراموشي را به من و تو نيش خند مي زند

نشسته است و به سالهاي خود نه

كه به نبيره ي  سال هاي  من و تو كه هنوز نآمده ست مي انديشد و گاه ...

خداروشكر كه داره تموم ميشه...

خدارو صد هزار مرتبه شكر...

 سپیدوسیاه گاه شرق

می توانید بنگرید و آئید و روید...

آغازی کوتاه تا قبل سال هشتاد و نه

میدانی با هفت حوض و چهارمین گاه ما

یازده را فاکتوریال می گیرد.

اگربه جستجوی نامه های خویش که دراین زمستان به سپیدوسیاه گاهان نبشته اید، هستید، همه را در این جا بیابید،بر روی دیواری از جنس سیاه...

دست خط 8 منتشر شد

آخرين پيام آمد:

دست خط 8  با موضوع زمين از ديروز در سپيدوسياه گاهان منتشر شد....

نشاني شرق سپيدوسياه گاهمان

ضلع شرقي ميدان نبوت(هفت حوض)، طبقه فوقاني بانك ملي ، پلاك 43

جزر و مد ويران كننده ي بودن و نبودن و باز نبودن و بودن فرا تكراري

رواني آكنده از پراكنده پيدا كرديم و عذر مي خواهيم كه آراميم در هيجان شيپور و طبل.

اين سان آب گرم از دماغمان آمده است و شما  ندانيد كه بر ما چه مي گذرد بهتر است............

حال صبر هم مفتضح است از انتظار...

حاليا آ، بازيم و توانيد نوشيد از آنچه مي نوشيديد از آب داغ و سرد...

دست خط هشت (کافه نامه 8)

این فصل را زودتر از پیش به گردآوری دست خط پرداخته ایم، تا سنت عهدمان را بد قول نشویم...

هر چند شمارگان پیشین را تا انتهای فصل به انتظار می نشستیم اما به حکم گزافه ی بهار و بهار خوشان، زودتر به جمع آوری کلمات شدیم تا زودتر به دست هم گاه نشینانمان رسد...

حال که زمزستان خود کوله اش را برداشته است و نم چشمانش خشک شده است و

به فراق می اندیشد تا نم بازان گلوگاه تنگش را پی دهد به نیمه جانش که دیگر رو به اتمام است...ما آبروداری کرده و بدو جانم حافظی بلند داد می کشیم...


شرق و سپیدوسیاه گاه

پیامدی هر چند آرام کننده در این وضع نا به سامان در دست است که سپیدوسیاه گاه  در هفت حوض تهران منطقه نارمک، بزودی گشایش می یابد.

حال به مکنونات عالم و دلواپسی های عوالم دلخراش کمی بیشتر خو گرفته ایم تا باز سادگی را رسم این شهر نابلد کنیم...

دست به دایره ی آبی بالا بردیم تا امن ما بماند در این دوران فربه ی دل فریب و غریب.

اهالی نارمک و شرق را با سودای ما چه خواهد شد این گاه و آن گاه...؟