پیرمرد گاه

نشسته است و نميداند كه دنيا لقمه سنگ بر او مي اندازد
نشسته است و بخچه ي دردش هميشه پهن
نشسته است و فراموشي را به من و تو نيش خند مي زند
نشسته است و به سالهاي خود نه
كه به نبيره ي سال هاي من و تو كه هنوز نآمده ست مي انديشد و گاه ...
خداروشكر كه داره تموم ميشه...
خدارو صد هزار مرتبه شكر...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۸۸ ساعت 16:49 توسط گروه ادب و هنر سپیدگاه
|
دلمان می خواهد